شهر بي قاقون
له شدم با همه بد بختي ...شرم و گم كردم ،همسفر
شديم همسفر بادو قايق ،راهي ناكجا آباد ،گه گاهي
خواب به چشمهايمان مي آمد .
بلاخره چشم مست ما مست شد وخواب رفت ،
اونا چرا منو باخودشون بردند ....منه بي گناه
...ماها كه از قانون جنگل هيچ نمي فهميديم ،
پس اونجا چكار مي كرديم
تا كه چشم رو باز كرديم ديدم ماها رو با زنجير
بستند .....ما چهار نفر بوديم دو دخترو دو پسر ..
.من اونجا چكار مي كردم نمي دونم
دختر 16ساله اي كه همراه ما بود دستشو محكم
گرفتند، بردند يه گوشه داد زديم داري چكار مي كنيد
ماها كه كاري نكرديم
دختره جيغ مي زد ...خواهشه خواهشه..
به طور فجيع و درد ناكي اونو كشتند .چشم اگه
اونو مي ديداشك مي ريخت
دو همسفر بعديم رو هم كشتند ...من موندم. ماتم و
متحير شده بودم...
خودمو به درخت محكم گرفته بودم ،تا نتونند منو بكشند
گفتم خواهشه قبل از اينكه منو هم بكشي دليلشو
واسم بگين ...
گفتند دختر اولي كه كشتيم گنه كار بود، گناهش اين بود كه.....
تو تمام زندگي به همه احترام مي گذاشت ...ناگاه
ترس واهم داشت ..
به خودم گفتم .پس من چــي منو حتما
به جرم اينكه نميگذاشتم هيچ
دختري تو زندگي اشك بريزه مي كشند ....
يا اون روزي كه اون دختر همسايه مون
از
زندگي خسته شده بود
مي خواست خودشو بكشه ..واسش همدم و همراز شدم
...اي خدا جرم من سنگين تر بود از نظر اونا
حتما بدنم و پاره پاره مي كنند ...خدايا كاش اون
روز به اون دختري كه بهم گفت(فرشاد)تو چقد مهربوني
........نازشو نمي خريدم ....
كاش مي زدم تو گوشش ..چرا با يه شاخه گل جوابشو
دادم .
احتمالا اينا جرم سنگين من نيست ...جرم سنگين من
روزيست كه معلم دل بودم
به دل شكسته مرحم مي زدم ..
تو كوچه مون يه اتاق كوچك و كاهگلي داشتم ،كه رو
درش نوشته بودند معلم دل♥،
واسه خودم شاگرد داشتم ،،،بلاخره مسافر شدم ...به
كف دستهايم نگاه كردم اسم شاگردهايم نوشته بودم
.......خدايا بعد از مرگ من اون آخرين
شاگردم كه تو نوبت (معلم دل )بود چكار كنه ....خنجر روي شاهرگم
گذاشته بودن ..گفتم
لااقل يه گناه انجام بدم
♥ ولي بوسه بر كف دســـت گناه نيست♥
